تبليغاتX
ذیغار ـ آرمانشهرِ انسانهایِ داغون

بسم الله

 

مستندات عبدالله شهبازی راجع به احتمال بالای شکل گیری حلقه ی جاسوسان سیا در رده بالای مدیریتی کشور

                    

       رمزگشایی از سخنان رییس جمهور؛فرمانده سابق نظامی: مافیای سیگار!

    اظهارات متناقض دانش جفعری بارییس جمهور؛ بالاخره دم خروس یا قسم..!؟

       

«22 بهمن ماه سال 1384 با توجه به حساسیت بحث انرژی هسته ای  و توهین غرب به پیامبر اعظم (ص) به صورت کفن­پوش در حال راهپیمایی با مردم سیرجان بودیم. چند نفر از نیروهای اطلاعات شهر هم کنار من حضور داشتند. حتی معاون فرماندار و رییس بنیاد شهید هم همراه ما بود. رسیدیم به فلکه شهرداری. در یک لحظه چند مأمور مسلح را دیدم که به من حمله کردند و اسپری به چشمانم زدند و انداختند پشت وانت، من بیهوش شدم و وقتی چشم باز کردم در زیرزمین آن نهادامنیتی بودم.

 ... من هر روز نزدیک 15 قرص مختلف مصرف می کنم و حداقل چند ساعت باید زیر اکسیژن باشم، در آنجا با اینکه می دانستند من تنگی نفس دارم با اسپری بیهوشم کردند.

در حالیکه دست هایم با دستبند بسته شده بود، گفتند پابند هم بزنید، به محض اینکه سرهنگ الف آمد به من حمله کرد و با لگد زد توی سینه ام . خوردم زمین و او خیلی لگد زد، انقدر که گونه ام شکست. تمام بدنم کبود شد و پروتز چشم مصنوعی ام شکست .. سرهنگ الف می دانست پای راست من 6 بار عمل شده و ترکش داخلش است و 90 بخیه دارد، با یان حال که به او می گفتم کار شما غیرقانونی است با تعلیمی به کف پاهایم میزد.

 نمی دانستم چه بگذارم ...

.. شب با همان دستبند و پابند مرا گذاشتند صندوق عقب یک ماشین و بردند زیر پل آب بستند، دکتر گفته نباید یک نسیم سرد هم به من بخورد اما من را به داخل آب انداختند.. گرگ و میش صبح چند نفر امدند و من را بردند داخل سلول همان نهاد امنیتی..

رییس دادگستری گفته بود قرار موقت صادر کنند و بفرستندم به بندرعباس .. آنجا قاضی پرونده بعد از اینکه کلی به ماموران همراه من بد و بیراه گفت، دستور داد سریعاً در بیمارستان بستری شوم ...»

این بخشی از خاطرات حاجی مظفری، جانباز 68 درصد و شیمیایی اهل سیرجان است. جرم او امر به معروف و نهی از منکر مسوولین شهری بود که زمین خواری گسترده ای در سیرجان کرده بودند.

و .... وقتی این مطلب را در ماهنامه راه (اسفند 86) خواندم ... بگذار نگویم .. خودتان تصور کنید که چه گفتم و دوستان چه شنیدند ...             

                  

پی نوشت سلسله وار ...

 فرمودند فی  باب المجاز و الحقیقة ..!

هر خواستنی جز «او» شرک است .. هر خواستنی .. هر طلبی .. هر ودی .. هر حبی .. و در نهایت هر عشقی ..

انگشترت را دوست داری .. خیلی .. تا بحال چرایش را از خود پرسیده ای .. استحباب دارد یا حس زیبا شناختی ات گُل کرده ..؟ نه .. توجیه نکن .. که ان الله جمیل و یحب الجمال .. ختم این کارهاییم .. تسبیحت .. چرتکه ات را دوست داری .. به خاطر اذکاری که گفتی یا اینکه شاه مقصود است ..؟

بالاتر؟ دختری ... پسری .. را دوست داری .. اصلاً عاشقی .. می سوزی .. برای چه .. برای خودت؟ برای خودش؟ یا برای «او» .. در طول همو می سوزی ..؟ چهره­اش مستت کرده یا  چهره­ ای که به یادت می­آورد «او» را.. عاشق زیبایی فکر و قلم خودش شدی یا فکر «او»یش که زیبایی آفریده ..

شیخ رجبعلی خیاط می گفت: هر سوزنی که برای غیر «او» می زنم در دستم فرو می رود ..

 

 می گفت بهم گفت: «گاهی می سوختم برایت .. پرپر میزدم .. مشتعل ... برای «تو» .. همچنان که برای «او»..»

    می گفت: «وقتی در نهایت سادگیِ مثال زدنی­اش اینگونه می گفت .. «آب»شدن من .. برافروختگی من .. نهایت بیچارگی ام را نمی توانست از چشمانم بخواند .. دیگر با چه رویی باید بر آستانش بایستم و بگویم «اشهد انک تسمع کلامی.. ترد سلامی..» .. ترا بخدا شرمندگی ام رو فرو نشان و بگو «حال که فکر میکنم می بینم دلیلی نداشتم که تو را ـ پناه می برمش ـ در کنار «او» ببینم .. نه .. تو در زیرپایش بودی ..» بگو .. بگو و مرا از این رسوایی برهان ...»

 

صلی الله علیک ... 

  دیده­ای اینها را که با چه ولعی نگاه می کنند .. زنها را .. مردها را ..!؟

     دیده ای اینها را که با چه ولعی می خورند .. هر غذایی را ..!؟

     دیده ای اینها را که با چه ولعی می خوابند .. تمام شب را ..!؟

     دیده ای اینها را که با چه ولعی به غارت می برند .. مال مردم را ..!؟

     دیده ای ...

می گفت : به تمام دنیا و تعلقاتش، هیچ تعلقی ندارم .. معلق معلق .. رهای رها ..

خور و خواب و خشم و شهوت .. شغب است و جهل و ظلمت ...

 

 خدایا! می گویند تو کیمیاگر خوبی هستی .. آره؟

می فرمود: خدای ناکرده .. اگر دچار عشق شدید از نوع مجاز آن  و نهیب ها بود که بر سرخودتان آوار می کردید که ... و دل هم همچنان کار خود را می کرد .. و هیچ رقمه دست بردار نبود ... ار خدا بخواه که مِسَت را طلا کند ..

 

 می فرمود: عشق مجاز عین نجاست است .. و تو هم که عاشق سرسختی .. عین نجاستی .. اگر دست برنداشتی و یا نتوانستی .. پاک شدنی نیستی .. تعریفش کن در همان راستا ... در همان طول .. وصل کن .. خودت را عشق مجازت را .. به کُر .. کُرِ حقیقت .. او را هم بکش با خودت .. البته کُرِ خدا آب نیست .. تیزاب است ..! وصل شوی .. وصل کنی .. در فنایی .. چیزی از تو و عشقت نمی ماند .. هر دو فنایید .. اینست فناء فی الله .. در تیزاب خدا غرق شدن .. اتصال المجاز بالحقیقة ... سیراب شدی ..!؟؟ اصلاً نیستی که سیراب شوی .. همه­ات .. همه­اش .. شده اید «او»... هر دو!