تبليغاتX
ذیغار ـ آرمانشهرِ انسانهایِ داغون
بسم الله ...

... و حکایت همچنان باقیست ...

.. چقدر سخت است خداحافظی .. و چون هیچ وقت نتوانسته ام .. همچون بغضی در گلویم می ماند برای همیشه ..

.. و خداحافظ

جای دیگری شاید .. اما اینجا، شاید دیگر نه .. شایدی بایسته ...

اگر حلالم نکردید بنویسید که چه باید کرد ..

چند یادگار نیز برای تمامی آنهایی که عزیزشان داشته ام ...

فرمود : بنابر کمیل علی، گناهان چند مرتبه دارند ... از عقوبتشان میتوان فهمید ...

تهتک العصم .. تنزل النقم .. تغیر النعم .. تحبس الدعاء .. تنزل البلاء ..

ببین به کدامین مرحله ای ..؟

این هم سکوت ذیغار :

 ... اللهم صل محمد کما حمل وحیک ... (با شعر و صدای یوسفعلی میرشکاک)

(راست کلیک روی همین جا ..save target as ...)

... مهدویت و حسین (گفتاری لیزری! از دکتر عباسی)

(راست کلیک روی همین جا ..save target as ...)

... به نور نرسیده، آب شدم!

(راست کلیک روی همین جا ..save target as ...)

... و برالوالدین.. یوسف و یعقوب!

(راست کلیک روی همین جا ..save target as ...)

... شعرخوانی ..(از محمد صادق دلشرم! (رسولی سابق))

(راست کلیک روی همین جا ..save target as ...)

... و حسین سرچشمه خورشید (ترکیبی)((دوستش داشتم .. پس حجمش را کم نکردم))

(راست کلیک روی همین جا ..save target as ...)

... زالوصفتان (گفتاری از حسن رحیم پور)

(راست کلیک روی همین جا ..save target as ...)

+ نوشته شده توسط ذیغار نشین در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 23:48 |

بسم الله

شاید که رفتنی باشم .. بی اثری .. از اینجا .. اما خواهد ماند .. ذیغار تنهایی من .. اینجا .. یادگاری است از من به همه .. گودبای پارتی! ما را در پست جدید .. شاید .. پذیرا بودید ..

بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت...

بگذریم از آنهایی که قرآن را روی سرشان گذاشته بودند و دستشان خسته شده بود و می دیدی که یکمرتبه با تکانی از روی خواب آلودگی، قرآن از روی سرشان می افتاد .. تق .. تق .. تق .. صدای قرآنهایی بود که از روی غفلت ..

بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت...

بگذریم از آنهایی که قران را به صورت باز کرده روی سرشان گذاشته بودند و .. یکمرتبه می دیدی که با ضجه کناریشان چرتشان پاره می شد و اینور و آنور نگاه می کردند که مداح به امام چندم رسیده است ...

 دعا روی سر!

بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...

بگذریم که مداح هم خوب شناخته بودشان .. می دانی چقدر مریض التماس دعا داشته اند ... می دانی چقدر مردم [در دنیاشان] گرفتاری دارند .. می دانی مشکلات دارند ... به امام بیمار کربلا ..

بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...

بگذریم از آنهایی که شب 19 و 21 به خدا گفته بودند .. خدایا امشب خیلی بهت حال دادیم .. شرمنده­تم اما نماز صبحتو بی خیال .. و با همان لباس سیاه تا لنگ ظهر خوابیده بودند و به نماز اول وقت ظهر رسیده ...

بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...

بگذریم از آنهایی که بین زمان تنفسی مداح تا بند 50 جوشن داده بود، چیپس و پفک هایشان را در آورده بودند و ...

بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...

بگذریم از آنهایی که پتو مسافرتی­هایشان کنارشان بود و لم­داده، کنار پرده­ی خانمها[آقایان]، بلوتوثشان روشن که در این شب عزیز، بلکه گره­ای که در 13بدر به سبزه­شان زده بودند، باز شود ...

بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...

حاج آقا می خواست آخرین دعاهای 23 را برای آخرین لحظات بخواند .. قرآن را از روی سر برداشت، دستانش را برد بالا ... در یک دست قرآن و در دست دیگر .. هیچ .. فکر می کرد که هیچ! .. به یاد آن روز افتاد ... چشمانش را از شرم بسته بود که نگاهش به عزیزترین اعزا نیافتد .. در یک دست قرآن داشت و در دست دیگر شمشیر .. «یا مرا خلاص کن یا به قرآن ببخش» .. «به احترامی که به مادرم گذاشتی بخشیدمت» ..

بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ..

قرآن را از روی سر برداشت، دستانش را برد بالا ... در یک دست قرآن و در دست دیگر .. هیچ .. فکر می کرد که هیچ! .. «بحق عزیزترین عزیزترین­هایت، یا به قرآن ببخش یا مرا با دستی که خالی است، رهایم کن .. بگذار بروم .. بگذار به درد خودم بسازم ... اصلا مرا با تو چکار .. من اینجا چه می کنم .. من رفتم ..» ..

-    «مادرجان! پاشو سحری سرد شد .. الان اذان می دهندها .. پاشو .. امشب مراسم نبودی .. یکمرتبه نمی دانم چه شد ...

 چکار کنیم که دست از سر ما بر نمی دارد این تز .. فرض کن درست زمان دفاع، استاد داورت سنگ کلیه­اش عود کند و نیاید .. و مراسم دفاع رسمی نشود .. اما ما مراسممان را انجام دادیم با دکی بزرگ .. می خواهد رسمی یا غیررسمی!

 دعایمان کنید .. اس ام اس التماس دعاهایتان برسد! 23 هرکجا بودید، باشید اما به یاد باشید .. اگر هم نبودید به جهنم .. لااقل همین الان راضی باشید .. از هر «مُنِع»ی که به آن «حریص» بودیم!

قبل از اینکه حریصانه به سفره افطاری بنگری .. تک به تک سلامشان بده و بگو به یادتانیم .. تک به تک! .. یا حسین!

+ نوشته شده توسط ذیغار نشین در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 16:22 |

بسم الله

مسأله­ای که این روزها سخت در فکرش هستم این است که

1-  حدود 3، 4 ماه است که با انواع و اقسام مدیران اعم از بالادستی! میان دستی و پایین دستی دست و پنجه نرم می کنم ...

2-  با بکارگیری مدیران جوان در پستهای مهم و بالادستی و .. مخالف بودم و دنبال دلیل برای بکارگیری آنها توسط دولت می گشتم ...

3-  مدیران اعم از بالادستی و میانی، همه از یک سنی که می گذرند دو فاکتور مهم مدیریتی را از دست می دهند ... 1- «انگیزه» 2- «توان» ... و فاکتوری جایگزین می شود که برای یک مدیریت پویا «سمّ» است : «محافظه­کاری»

4-  در یک مدیریت «محافظه­کار» تحت هیچ شرایطی نمی توان 1-«تغییر» ایجاد کرد یا 2- بدنبال «سرعت» بود .. چون نه انگیزه ای است برای اثبات مدیریت، نه توانی است برای ایجاد تغییر و سرعت

5-  مدیریت جوان یه مدیریت «کم تجربه» است؛ مهمترین ویژگی این مدیریت، «سعی و خطا» در سیاستها و برنامه های اجرایی است که گاهی اوقات بسیار هزینه­بر می نماید.

نتیجه 

برای یک مدیر جوان که هم «انگیزه» دارد و هم «توان» می توان مشاوری از مدیران مسن انتخاب کرد تا «کم­تجربگی» او را تا حدودی کم­رنگ کرد و از «سعی­وخطا»ی هزینه­بر جلوگیری کرد؛ اما یک مدیر مسن هرچند با کوله باری از تجربه را نمی توان با مشاور جوان، «پرانگیزه» و «توانمند» کرد!

 

  دیوانه­ام می­کند بعضی وقتها .. بابا تو دیگه کی هستی!..در محضر خدا به هر مناسبتی و به هر تکانی که می­خوری باید زیارت عاشورا بخوانی .. اول ماه .. آخر ماه .. وسط ماه .. چپ برو .. راست بیا .. عقبگرد .. از جلو نظام! .. زیارت امام حسین!! ای بابا ! تو مگر با خدا چه کرده ای که این همه تحویلت می گیرد .. بابا زن و بچه ات را برده ای بیابان! خب! جلوی اینهمه نامرد! خب! 72 تا از بهترین هایت را کشته اند! خب! بچه ات را قطعه قطعه کرده اند! خب! زن و بچه ات را اسیر کرده اند! خب! از قفا منحور شده ای! باز هم خب! این اتفاقات که در این دنیا هر روز دارد می افتد! مگر نه!؟ بگو پس چه کرده ای! یکی جواب من را بدهد!

   بعدازظهر جمعه است .. بیکارم .. هنوز 3 ساعت تا افطار .. ای بابا .. مُردیم از تشنگی! .. پس «بی وتن» می خوانم! .. حسِّ امیرخانی بازی­ام گل می کند .. بسم الله :

-    تاس را می اندازی بالا .. بَرو بَچ قمارباز! اصلاً نه! سکه را بالا بینداز! شیر یا خط .. آوَخ! آینه را از یاد برده بودم ..! دوباره باید انداخت ..

-         اَه .. حرفت را بزن! چرا اینقدر کشش می دهی ..!

-         اگر دروغ نگویم و یادم باشد .. به قول استادنا دنیا دنیای شیر یا خط است .. یا شیری یا خط.. آینه نداریم ..

-         آقای عزیز! حاشیه نه! اصل...

-    چَشم! برادر من! (تا اطلاع ثانوی «خواهر من» نداریم! پس فقط همان برادر من!) یا تولایی یا تبرا! همه را همین گونه بسنج! خاکستری نداریم! یا این­ور آبی یا آن­ور آب! نمی شود رفیق امام حسین بود و با یزید هم  آبگوشت خورد! نه برادر من! تاسَت را انداختی اگر آینه آمد! دوباره باید انداخت ..

-         ما این حرفها حالیمان نیست .. مثل «بی وتن» بزن توو خط عشقی ...

-    چَشم قربان شکل ماهت! دنیای دنیایی­ها هم دو روی سکه است! یا عشق یا نفرت .. سکه را که می اندازی بالا هزار چرخ می خورد اما چیزی که می آید پایین یا شیر است یا خط .. یا عشق است یا نفرت ...

-         یعنی!؟

-    یعنی اینکه یک زمانی ممکن است «بزرگ همیشگی» باشی یک زمانی هم «اسفل جحیم»! پس مهم نیست .. زمانی آنچنان احترامت میگذارند که .. و زمانی نه تنها احترامی نیست بلکه انواع و اقسام توهین ها .. نگویم دیگر .. اما دنیا چقدر زیبا می شود اگر همه آن توهین­ها بی جواب بماند .. می­بینی ..گوش می­کنی .. از این و آن می­شنوی .. اما فقط لبخندی به لبت می آید و می­گویی: «الحمد» ... وای که چقدر لذت دارد .. توهین­های بی­جواب .. «الحمد»

   خواجه عبدالله انصاری برای سیر بسوی «او» 100 منزل تعریف میکند .. کلیک کنید .. چه کسی می­رود این­همه راه را .. به­نظر شما ـ فرض کن مثلاً 2 ساله! ـ می شود این 100 منزل را طی کرد؟ می شناسید کس یا کسانی که «یک شبه» ره 100 منزله را طی کرده باشند ..!؟

   آماده می­شوی که بروی بیرون .. روسری مشکی­ات را مث این پیرزن ها به­صورت «چارقدی» سرت می­کنی .. برای اینکه دیگر مو، لای درز «جلب نکردن توجه دیگران»ت نرود «کلیپس»ت را هم از پشت روسری­ت زیر چانه­ات می زنی .. چادرت را سر می کنی و .. یا علی .. سرت پایین است .. مواظبی طوری راه نروی و ... که توجه کسی جلب شود .. به میدان می­رسی .. زیرچشمی پلیس ارشاد را می­پایی و سرت را پیش خودت بلند که ایول .. می­بینند من را که دمش گرم .. کاش همه­ی دخترا مثل این دخترخانم بودند .. آفرین .. نه .. عیبی ندارد .. توجهشان به حیای تو .. به پوشش کامل تو جلب شد..! موردی نیست .. یکمرتبه می­بینی یکی­شان به طرفت می آید .. ناخودآگاه دستت می­رود جلوی پیشانیت و لمس می کنی جلوی روسری و چادرت را که نکند تار مویی ..

-         سلام خانمم!

-         سـ ..سلام!

-         اولاً که باید به مادرت آفرین گفت که همچین دخترِِ خانم و با حجابی تربیت کرده ..

-         خـ.. واهش می کنـ..م .. لطـ..ف دارین ..

-         اما دخترم ................

آرام آرام به کوچه­ی کنار میدان می روی .. دستت را از پشت سر می­بری به زیر روسری­ات .. گیره­ی­ سری که از پشت به موهایت زده­ای را در می­آوری و ... خلاص! دیگر توجهی را جلب نمی­کنی!

   هروقت می­نوشتم انگار داشتم آخرین پستم را می­نوشتم باید همه­ی حرف­هایم را می­زدم! یادش بخیر! چه کسی فکرش را می کرد سیب ما در این یک­سال این­همه چرخ بخورد .. 1000 دفعه برایم اتفاق افتاده امّا آدم نمی شوم! که برادر! سرنوشت تو را «تو» رقم نمی­زنی! پس لطف کن برای خودت نقشه نکش .. اصلاً فکرش را هم نکن! .. آدم نمی شوی دیگر .. مهم همین است که آدم شدن تو «محال» است! حالا خودت به جهنم .. اصلاً ولش کن .. سال ما شده 23 ماه مبارک به 23 ماه مبارک! خدایا 17، 18 روز دیگر بیشتر وقت نداری­­ها.. حواست جمع باشد! هرکاری می­خواهی بکنی در همین 17، 18 روز تموم کن که برویم وارد سال جدید بشویم!

  چه کسی فکرش را می کرد که 23 از سال گذشته این همه توفیر داشته باشد با 23 امسال!؟ سالی با تمام توفیقات و ناکامی هایش .. با تمام شکستها و پیروزی هایش! آهای! آهان! ببخشید! با تمام طاعت­ها و معصیت­هایش! با تمام لحظات خدایی­اش و با خیل لحظات بی­خدا سپری کردنش!

  .. اما عیدانه رمضان ما ..  

 تو که مال این حرفها نیستی پس این مسخره بازی­ها را بریز دور که «توکل به خدا»، «خدایا امورم را به تو سپردم .. افوض!»،«راضیم برضایت .. تسلیم توام» خاک بر سرت .. نگو از این حرفها که اگر ظرفیت نداشته باشی، همچین بلایی سرت می آید که از هرچی عالم و آدم است بیزار می شوی ...

فرمودند: قبل این گنده­لات ­بازی­ها بگو «الهی لاتَکِلنی إلی نَفسي، طَرفَةَ عَینٍ أبَداً» خدا هوای مارو همیشه داشته باش .. آنی و کمتر از آنی رویت را از ما برنگردانی که واگذاری به خودمان همانا و وا دادن ما به شیطان همانا ..!

دلش را از ما راضی و خشنود بدار!

+ نوشته شده توسط ذیغار نشین در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 21:10 |

بسم الله .. خدایی که اگر یاری اش کنی، یاری ات می کند .. و حتی اگر یاری اش نکنی هم!

هرچه می خواهم بهجت خودم را پنهان کنم نمی شود ...  

به این اندازه تابحال با مردانگی کسی حال نکرده بودم .. یکی دو روز پیش «سیدحسن نصرالله»، در یک نطق زنده ی تلویزیونی، وقتی داشت راجع به جنگ 33 روز و فرمانده ی اسراییلی جنگ صحبت می کرد، اسم او را فراموش کرد! گفت ببخشید! هرچه به ذهنم فشار می آورم نام او را به یاد نمی آورم ..!! و ادامه داد ... تعجب کردم چگونه می شود سید نام این معروف را فراموش کند!؟

دیشب خبر دادند که کاشف به عمل آمده است که در اوایل جنگ حضرت آقای اسراییلی گفته بود : «ضربه ای به سیدحسن نصرالله می زنم که تا عمر دارد اسم مرا فراموش نکند»..!!! و سیدحسن نام او را فراموش کرده بود ...!!

اینهم عکس خبری!

:::او خواهد آمد دروغ بزرگی بیش نیست::: ... بخدا قسم دروغ است ...

آخرین خبر ....

او می آید ...

 

شاید هم او آمده است ...

آهنگ بلاگ را گوش کنید

و ببینید + و + و + را ...

××××××××××××××××××××××××

امروز ... امروز که نه ... دیروز .. دیروز که نه ... دیشب ...

دیشب فهمیدم هیچ لذتی برایم در این دنیا لذت بخش نیست ...

این، تمامِ این یکی دو ماه بود که آخرش به دیشب ختم شد .. هزینه ی گزافی دادم .. شاید می ارزید .. شاید هم نه .. شاید هم نه ..

هیچ لذتی .. هیچ .. لذاتی زودگذر .. کاذب .. و در نهایت اینکه "لاغوینهم" را با تمام وجود لمس کردم ...

هیچ لذتی .. هیچ .. الا دوست داشتن .. طلب .. حب .. عشق ..

این عشق است که مرا زنده نگه داشته است ..

خدایا عشق ما را، عشق کن! عشق می کنی با عشق ما !؟

گفتم عشق!

السلام علی المنحور فی الوراء ...

خدایا ما را هیچ وقت اسیر اسلام سکولاریزه .. اسلام خیریه ای .. اسلام مرفهین بی درد .. در یک کلام اسلام ناب آمریکایی نفرما ...

و ..

اللهم ارزقنا منحور فی الوراء ..!

وااااااااااااااای .. هنوز رو زمین نیوفتاده ...

+ نوشته شده توسط ذیغار نشین در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 14:35 |


بسم الله .. کودکی از بحرین...!
(از همین جا دریافت کنید)