بسم الله





















شاید که رفتنی باشم .. بی اثری .. از اینجا .. اما خواهد ماند .. ذیغار تنهایی من .. اینجا .. یادگاری است از من به همه .. گودبای پارتی! ما را در پست جدید .. شاید .. پذیرا بودید ..





























بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت...
بگذریم از آنهایی که قرآن را روی سرشان گذاشته بودند و دستشان خسته شده بود و می دیدی که یکمرتبه با تکانی از روی خواب آلودگی، قرآن از روی سرشان می افتاد .. تق .. تق .. تق .. صدای قرآنهایی بود که از روی غفلت ..



بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت...
بگذریم از آنهایی که قران را به صورت باز کرده روی سرشان گذاشته بودند و .. یکمرتبه می دیدی که با ضجه کناریشان چرتشان پاره می شد و اینور و آنور نگاه می کردند که مداح به امام چندم رسیده است ...




بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...
بگذریم که مداح هم خوب شناخته بودشان .. می دانی چقدر مریض التماس دعا داشته اند ... می دانی چقدر مردم [در دنیاشان] گرفتاری دارند .. می دانی مشکلات دارند ... به امام بیمار کربلا ..



بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...
بگذریم از آنهایی که شب 19 و 21 به خدا گفته بودند .. خدایا امشب خیلی بهت حال دادیم .. شرمندهتم اما نماز صبحتو بی خیال .. و با همان لباس سیاه تا لنگ ظهر خوابیده بودند و به نماز اول وقت ظهر رسیده ...



بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...
بگذریم از آنهایی که بین زمان تنفسی مداح تا بند 50 جوشن داده بود، چیپس و پفک هایشان را در آورده بودند و ...



بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...
بگذریم از آنهایی که پتو مسافرتیهایشان کنارشان بود و لمداده، کنار پردهی خانمها[آقایان]، بلوتوثشان روشن که در این شب عزیز، بلکه گرهای که در 13بدر به سبزهشان زده بودند، باز شود ...



بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ...
حاج آقا می خواست آخرین دعاهای 23 را برای آخرین لحظات بخواند .. قرآن را از روی سر برداشت، دستانش را برد بالا ... در یک دست قرآن و در دست دیگر .. هیچ .. فکر می کرد که هیچ! .. به یاد آن روز افتاد ... چشمانش را از شرم بسته بود که نگاهش به عزیزترین اعزا نیافتد .. در یک دست قرآن داشت و در دست دیگر شمشیر .. «یا مرا خلاص کن یا به قرآن ببخش» .. «به احترامی که به مادرم گذاشتی بخشیدمت» ..



بعد از 10 بار بالحجة ای که گفت، قرآن را از روی سر بر داشت ..
قرآن را از روی سر برداشت، دستانش را برد بالا ... در یک دست قرآن و در دست دیگر .. هیچ .. فکر می کرد که هیچ! .. «بحق عزیزترین عزیزترینهایت، یا به قرآن ببخش یا مرا با دستی که خالی است، رهایم کن .. بگذار بروم .. بگذار به درد خودم بسازم ... اصلا مرا با تو چکار .. من اینجا چه می کنم .. من رفتم ..» ..



- «مادرجان! پاشو سحری سرد شد .. الان اذان می دهندها .. پاشو .. امشب مراسم نبودی .. یکمرتبه نمی دانم چه شد ...



































چکار کنیم که دست از سر ما بر نمی دارد این تز .. فرض کن درست زمان دفاع، استاد داورت سنگ کلیهاش عود کند و نیاید .. و مراسم دفاع رسمی نشود .. اما ما مراسممان را انجام دادیم با دکی بزرگ .. می خواهد رسمی یا غیررسمی!


دعایمان کنید .. اس ام اس التماس دعاهایتان برسد! 23 هرکجا بودید، باشید اما به یاد باشید .. اگر هم نبودید به جهنم .. لااقل همین الان راضی باشید .. از هر «مُنِع»ی که به آن «حریص» بودیم!
قبل از اینکه حریصانه به سفره افطاری بنگری .. تک به تک سلامشان بده و بگو به یادتانیم .. تک به تک! .. یا حسین!
